خورشید خانم + کاردستی

سلام.

دیروز از مامانی پرسیدم: چرا شب می شه؟

- چون خورشید خانوم می ره و هوا تاریک می شه.

- چرا تاریک می شه؟

- چون نورش به ما نمی رسه.

بعد مامانی گفت : نه, نه اشتباه شد. می دونی رهام! خورشید خانوم ایستاده و ما همین طور دورش می چرخیم. پس گاهی پشت مون را بهش می کنیم و نمی بینیمش. اون موقع شبه!

مامانی جلوم ایستاد و گفت تو خورشید باش من هم رهام که رو زمینه.

بعد هی چرخید. بعد وقتی روش به روی من بود می گفت من الان دارم خورشید را می بینم پس روزه. وقتی هم پشتش به من بود می گفت: ای داد بیداد من خورشید را نمی بینم پس شبه!

خلاصه من و مامانی دیشب هی بازی شب و روز کردیم...

راستی این هم چند تا کاردستی که می خواهیم با مامانی و بابایی درست کنیم.

  

  

  

/ 5 نظر / 21 بازدید

[گل]

زمانه مامان پرهام

آفرین به رهام و مامان مهربونش که آنقدر بازی های قشنگ به رهام یاد میده همیشه موفق باشید[ماچ]

ساناز

رهام جون همیشه و حالا قدر مامان وبابای گلت روبدون.که خیلی دوست دارن و یکدونه اند[قلب]

شایگان و مامان مریم

سلام چه بازی جالبی .پست قبلی هم بازی جالبی بود اما من ترسیدم از اسمش آخه من اسم خون میترسم[خجالت]

صدیقه حسینی

فاصله ی ناباوری روزهایم و روزهای ناباورم یک شعر کوتاه،یا غزل و چهارپاره ای ست که حالا دیگر گریه اش «بند» نمی آید! بیا و از بهم ریختگی شعرهایم برایم بنویس اینجا!روی بند بند ِ این چهارپاره منتظرت هستم....