ديروز با مامانی رفتيم مهمونی. من هم پسر خيلی خوبی بودم. يعنی غريبی نکردم. مامانی هم دوتا بوس محکم از من گرفت.

آخه چند روز پيش که مامانی من را از مهد کودک آورد تو اتاقش که منتظر بابايی بشيم که بياد دنبالمون٬ خاله مژگان ( همکار مامانی ) منو برد يه اتاق ديگه که چهار پنج تا آقا اونجا بودن. من با همه‌اشون دست دادم٬ اما اونها خواستن منو بغل کنن٬ من هم تا بغل هر کدوم می‌رفتم بغض می‌کردم. آخر سر هم بغل يکيشون زدم زير گريه. خاله مژگان هم فوری منو گرفت و آورد تو اتاق خودشون.

 

برای همين هم مامانی فکر می‌کرد من تو مهمونی غريبی می‌کنم. اما خوب ديگه .... .

/ 4 نظر / 5 بازدید
فرخنده

مي نويسيم در وب لاگ هايي كه صد سال بودن تنهامان را به رخ مي كشد!! ايران چهارمين كشور در وب لاگ نويسي! چرا؟ اين موضوع پايان نامه من است كه اكنون نيازمندم تو هم پرسشنامه آن را پر كني پس روي لينكي كه داده ام كليك كن! سپاسگذارم دوست من!

mehrpou

ای خدا . مامانی چرا اين پسر گل رو هی دادين بغل اين و اونو اشکشو در اوردین. گناه داره . رهام گلی برای دارا کوچولوی ما هم دعا کن اخه ۲ روزه بد جوری مريضه ديشت بيمارستان بستريش کردند چون تبش خيلی بالا بود. دارا برادر زاده منه. مواظب خودت باش.

dorna

افرين که پسر خوبی بودی

آرزو

سلام آقا کوچولو مهمونی خوش گذشت......