من دارم روز به روز بزرگتر می‌شم.

دیروز با مامانی و بابایی رفتم پیاده روی.

البته من مثل پیر مرد ها با واکر راه رفتم. وقتی هم به دیوار یا به ستون می‌رسیدم هم نمی‌دونستم باید چه کار کنم! باید یه منجی پیدا می‌کردم.

می دونید. دیشب من نخوابیدم، چون بیهوش شدم. البته از خستگی.

/ 2 نظر / 15 بازدید
MehrParast

ای خدا رهامی قشنگم تو که اين همه کارای خوب خوب بلدی چطور نميدونی بايد وقتی رسيدی به ديوار بچرخی خيلی بامزه بود. مامانی رهام٬ به جای من رهام رو يه ماچ گنده بکنيد.

درسا

سلام آقا رهام ديگه ما رو تحويل نميگيری . منم تازه راه افتادم . خيلی وق ميکنم وقتی خودم راه ميرم . هنوز تجربه راه رفتن تو خيابونو ندارم . راستی به بابا بگو روزش مبارک باشه و يه ماچ گنده از طرف من ازش بکن .