پسر کوچولوی ما
 
مامان خاله همون مادر مادر بزرگمه...

 

 

داشتیم کارتون کارخونه هیولا میدیدیم که یهو گفتن مامان خاله مرده...

خلاصه رفتیم کرج خونه مامان خاله دیدیم که مامان خاله رو گذاشتن لای پتو اول فکر کردم که مامان خاله سردشه ولی بابائی بهم گفت که مامان خاله دیگه تموم شده.

رفتیم اول مامان خاله رو گذاشتیمش تو خاک بعدشم روش چند تا از اون سنگها گذاشتیم آخر سر هم روش گل رختیم بعدش هم خاک. بعدشم رفتیم لستولان(رستوران).

حالا هم بابائی گفته هر کی دلش برای مامان خاله تنگ میشه باید عکسشو ببینه اگر هم خیلی تنگ میشه باید بره سر خاک انگشتشو بذاره رو خاک و صلوات بکشه(بفرسته).

دیشب به مامان جون گفتم میخوایی اگه دلت برای مامانت تنگ شده برم عکسشو برات بیارم؟ گفت نه. ولی بین خودمون باشه فکر کنم دلش خیلی تنگ شده.

احتمالا باید ببریمش سر خاک تا صلوات بکشه

 

لینک نوشته


:بازديد

بابایی و مامانی من از سال ۷۶ با هم آشنا شدن و سال ۱۳۸۰ با هم زندگی مشترک زیبایی(به نظر خودشون) ساختن که زیباتر از دوستیشون بود (باز هم به نظر خودشون) و من با اومدنم این زیبایی را دوچندان کردم. به امید روزی که من این وبلاگ را از بابایی و مامانی تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم.



وبلاگ های خودمونی

وبلاگ بابایی رهام - هرس



سایت های کودکان

كودكان دات ا آر جي
مهدکودک مونا
كانون پرورش فكري كودكان
آموزش الفبابا شعر
دوستانه
حقوق كودك
سيما
شوراي كتاب كودك
شورای كتاب كودك
کانون دفاع از حقوق کودکان
پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان
سنجاقک
کاردستی
رنگ آمیزی
کتابخانه دیجیتالی کودکان
رنگ آمیزی
مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی
آموزشگاه موسیقی پارس
ماهنامه شهرزاد
کودکانه های بهار
برنامه فتیله


وبلاگ های مربوط به کودکان

بابای فردا
همه زندگی من , تینا و سینا
دوشس
حس قشنگ مادري
حسین
شقایق
هیراد
ملوسک
آرش
داستان زندگی
نی نی کوچولوی مامان و بابا
عشق مامان و بابا
نوشته هایی برای پسرم
آهو کوچولو
دخترم دیبا
عشق مامان
دخترم آیسان
نمک زندگی
نازنین بابا
آیلین
کوچیل و مامان باباش
آرمان
علیرضا
شايد براي آينده
شيرينك دلم
دخترمون رژینا