پسر کوچولوی ما
 
 

سلام.

خووبید؟

من دوباره دارم برمی‌گردم.

می دونید چی شد.

مامان بزرگ و بابا بزرگ خواستن برن مسافرت (بندرانزلی) من هم پام را کردم تو یه کفش که من هم میام. آخه مامانی و بابایی نمی تونستن بیان و کلی کار داشتن و از اونجایی که پارسال نوروز منو تنها گذاشتن و رفتن مسافرت من هم امسال زورم رسید و اونها را تنها گذاشتم. اما از حق نگذریم... اونها من را یک روز تنها گذاشتن و من اونها را پنج روز.

قبل از رفتن هم کلی عکس گرفتم و دادم بهشون که وقتی نیستم ببینن و زیاد دلتنگی نکنن.

چند تاش را هم می‌ذارم تا شما ببینید.

پارک گفتگو ٬ بهار ۸۶

لینک نوشته


:بازديد

بابایی و مامانی من از سال ۷۶ با هم آشنا شدن و سال ۱۳۸۰ با هم زندگی مشترک زیبایی(به نظر خودشون) ساختن که زیباتر از دوستیشون بود (باز هم به نظر خودشون) و من با اومدنم این زیبایی را دوچندان کردم. به امید روزی که من این وبلاگ را از بابایی و مامانی تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم.



وبلاگ های خودمونی

وبلاگ بابایی رهام - هرس



سایت های کودکان

كودكان دات ا آر جي
مهدکودک مونا
كانون پرورش فكري كودكان
آموزش الفبابا شعر
دوستانه
حقوق كودك
سيما
شوراي كتاب كودك
شورای كتاب كودك
کانون دفاع از حقوق کودکان
پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان
سنجاقک
کاردستی
رنگ آمیزی
کتابخانه دیجیتالی کودکان
رنگ آمیزی
مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی
آموزشگاه موسیقی پارس
ماهنامه شهرزاد
کودکانه های بهار
برنامه فتیله


وبلاگ های مربوط به کودکان

بابای فردا
همه زندگی من , تینا و سینا
دوشس
حس قشنگ مادري
حسین
شقایق
هیراد
ملوسک
آرش
داستان زندگی
نی نی کوچولوی مامان و بابا
عشق مامان و بابا
نوشته هایی برای پسرم
آهو کوچولو
دخترم دیبا
عشق مامان
دخترم آیسان
نمک زندگی
نازنین بابا
آیلین
کوچیل و مامان باباش
آرمان
علیرضا
شايد براي آينده
شيرينك دلم
دخترمون رژینا