پسر کوچولوی ما
 
 

 

اين من هستم بعد از خوردن سوپ. دور لبو دارين!

 

اين باز هم من هستم بعد از حموم آب گرم. پا رو دارين!

 

 

اين من هستم تو بوستان ( همون پارک خودمون ) گفتگو. من هرچی با اين آقاهه حرف زدم که اسمت چيه جواب نداد. اما بابايی کلی راجع به کتابهاش با من حرف زد يعنی همون گلستان و بوستان و اينکه اين آقاهه خيلی اهل نصيحت بوده. تازه مسلمون از نوع سنی اش هم بوده. ولی خودش که هيچ چيزی را برای من فاش نکرد.

 

اين چراغه چرا نور نداره!

 

من در وسط عالم هستی. ( سنگهای وسط عالم هستی قشنگ بودن اما کنده نمی‌شدن )

 

اين هم من از دور و نزديک اون هم وسط همون عالم هستی قبلی.

 

 

لینک نوشته


:بازديد

بابایی و مامانی من از سال ۷۶ با هم آشنا شدن و سال ۱۳۸۰ با هم زندگی مشترک زیبایی(به نظر خودشون) ساختن که زیباتر از دوستیشون بود (باز هم به نظر خودشون) و من با اومدنم این زیبایی را دوچندان کردم. به امید روزی که من این وبلاگ را از بابایی و مامانی تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم.



وبلاگ های خودمونی

وبلاگ بابایی رهام - هرس



سایت های کودکان

كودكان دات ا آر جي
مهدکودک مونا
كانون پرورش فكري كودكان
آموزش الفبابا شعر
دوستانه
حقوق كودك
سيما
شوراي كتاب كودك
شورای كتاب كودك
کانون دفاع از حقوق کودکان
پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان
سنجاقک
کاردستی
رنگ آمیزی
کتابخانه دیجیتالی کودکان
رنگ آمیزی
مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی
آموزشگاه موسیقی پارس
ماهنامه شهرزاد
کودکانه های بهار
برنامه فتیله


وبلاگ های مربوط به کودکان

بابای فردا
همه زندگی من , تینا و سینا
دوشس
حس قشنگ مادري
حسین
شقایق
هیراد
ملوسک
آرش
داستان زندگی
نی نی کوچولوی مامان و بابا
عشق مامان و بابا
نوشته هایی برای پسرم
آهو کوچولو
دخترم دیبا
عشق مامان
دخترم آیسان
نمک زندگی
نازنین بابا
آیلین
کوچیل و مامان باباش
آرمان
علیرضا
شايد براي آينده
شيرينك دلم
دخترمون رژینا