پسر کوچولوی ما
 
 

اولش خوب بودها. بعدا تاريك شد. خيلي تاريك. يه خورده كه گذشت چشمام عادت كرد. تو اين 259 روزي كه از عمرم ميگذره، آدمهاي به اين بزرگي نديده بودم. اصلا همه چيز بزرگ بود. ماشينها، خونه ها و حتي كيبوردها ، خلاصه همه ي چيزها بزرگ بودند. از همه مهمتر اينكه يه عالمه آدم هم تو اين تاريكي نشسته بودند و به اون آدم بزرگها خيره شده بودند. احساس كردم بابائي هم اصلا دوست نداره من گريه كنم يا نق بزنم. من هم تا اونجائي در توان داشتم باهاش همكاري كردم. بيرون كه اومديم همه از چهارشنبه سوري و كارگردان و بازي حميد فرخ نژاد و ترانه عليدوستي ميگفتند.
من كه نفهميدم، شما فهميديد من ديشب كجا بودم؟


لینک نوشته


:بازديد

بابایی و مامانی من از سال ۷۶ با هم آشنا شدن و سال ۱۳۸۰ با هم زندگی مشترک زیبایی(به نظر خودشون) ساختن که زیباتر از دوستیشون بود (باز هم به نظر خودشون) و من با اومدنم این زیبایی را دوچندان کردم. به امید روزی که من این وبلاگ را از بابایی و مامانی تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم.



وبلاگ های خودمونی

وبلاگ بابایی رهام - هرس



سایت های کودکان

كودكان دات ا آر جي
مهدکودک مونا
كانون پرورش فكري كودكان
آموزش الفبابا شعر
دوستانه
حقوق كودك
سيما
شوراي كتاب كودك
شورای كتاب كودك
کانون دفاع از حقوق کودکان
پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان
سنجاقک
کاردستی
رنگ آمیزی
کتابخانه دیجیتالی کودکان
رنگ آمیزی
مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی
آموزشگاه موسیقی پارس
ماهنامه شهرزاد
کودکانه های بهار
برنامه فتیله


وبلاگ های مربوط به کودکان

بابای فردا
همه زندگی من , تینا و سینا
دوشس
حس قشنگ مادري
حسین
شقایق
هیراد
ملوسک
آرش
داستان زندگی
نی نی کوچولوی مامان و بابا
عشق مامان و بابا
نوشته هایی برای پسرم
آهو کوچولو
دخترم دیبا
عشق مامان
دخترم آیسان
نمک زندگی
نازنین بابا
آیلین
کوچیل و مامان باباش
آرمان
علیرضا
شايد براي آينده
شيرينك دلم
دخترمون رژینا