پسر کوچولوی ما
 
سوء قصد

هنوز امروز به نيمه نرسيده و من اتفاقهاي جالبي رو براي اولين بار تجربه كردم.
اول اينكه من امروز صبح داشتم خودمو با ريشه هاي پتوم خفه ميكردم كه بابائي از خواب پريد و پتو رو از رو صورتم پس زد. اشك تو چشام جمع شده بود. خب تقصير من چيه كه من نميدونم كي جمعه است. عادت كردم هميشه حدود 8-7 بيدارم بشم ديگه.
دَدَ....دَدَ.....دَدَ.... اين جملات رو بصورت خيلي واضح براي اولين بار گفتم. اين اتفاق هم امروز رخ داد. چرا ميگم اتفاق؟ من چه ميدونم. از ماماني و بابائي بپرسين كه بعد از گفتن اين جملات هِي قربون صدقه ام ميرفتن. من هم دائم تكرار ميكردم. فكر كنم آخراش بابائي قصد داشت منو بخوره!!! كه ديگه سكوت كردم.
امروز 2 بار به جانم سوء قصد شد. خدا تا آخر امروز به خير گردونه.


راستی اين هم عکس‌های مسافرت.

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting">
باغ فين




Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting">
ميدان امام اصفهان




Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting">
نمايشگاه ابيانه


راستی نتيجه مذاکراتم با بابايی و مامانی در مورد مهد کودک هم بعدا می گم.نتايج خوبی بود.

 

 

لینک نوشته


 

من نمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی‌خوام.

(بعدش می تونيد يک عالمه صدای گريه تصور کنيد.)

 

امروز صبح وقتی رسيديم اداره مامانی٬ من خواب بودم. مامانی کيفم را برداشت٬ بابايی هم کاپشنش را کشيد رو صورتم و من را برد دم مهد و تحويل خانم ناصری داد. بعد مامانی اومد و وسايلم را جابجا کرد و رفت. چون من خواب بودم لباس‌هام را عوض نکرد و به مربی‌هام گفت که من هر موقع بيدار شدم بهش خبر بدن. خلاصه من ساعت ۵/۹ از خواب بيدار شدم و مامانی اومد و لباس‌هام را عوض کرد و به من هم به‌به داد. بعد زيبا جون برام سرلاک درست کرد. وقتی من را داشتن می‌بردن که به من سرلاک بدن٬ خودم مامانی را ديدم که‌داشت می‌رفت.

 

من مامانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می‌خــــــــــــــــــــــــــــــــوام.

من نه روروئک می‌خوام٬ نه اسباب‌بازی٬ نه ميکی موس٬ نه هيچ چيز ديگه.

من مامانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می‌خــــــــــــــــــــــــــــــــوام.

 

بايد امروز يه صحبتی با مامانی و بابايی در اين مورد داشته باشم.

آخه باباجون من بزرگ شدم ديگه می‌فهمم. دلم براشون تنگ می‌شه. می‌خوام پيششون باشم.

من مامانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می‌خــــــــــــــــــــــــــــــــوام.

 

 

- ۱-الان هم اصلا سراغ عکس‌های مسافرت را نگيريد که حوصله ندارم٬ فعلا دارم بهانه‌گيری مامانيم را می‌کنم.

-۲- از عمو هژير هم ممنون به خاطر پيامشون. در ضمن من شبيه هم بابايی‌ام هم مامانی< مگه عکسام را براتون نفرستادم. تو وبلاگ نمی‌ذارم ها!-

لینک نوشته


 

آخيش خستگی‌ام در رفت.

جاتون خالی رفتيم مسافرت. کلی هم توی اين مسافرت من لوس شدم. خيلی کارها هم ياد گرفتم. تونستم مدت بلندتری بشينم و ياد گرفتن اعتراض کنم. اولش با تعجب به من نگاه می‌کردن اما کم کم متوجه شدن که من فهميدم حق اعتراض يعنی چی. با مامان بزرگ و بابا بزرگ و بابايی و مامانی رفته بوديم کاشان٬ اصفهان و ابيانه.

هنوز عکس‌هام حاضر نيست. اما سعی می‌کنم امروز فردا بذارم تا ببينيد.

 

در ضمن بايد بگم عکس‌های پست قبلی دست دايی جونم بود. ( آخه بايد مرجع را می‌گفتم. تا حق کپی رايت رعايت شود )

لینک نوشته


:بازديد

بابایی و مامانی من از سال ۷۶ با هم آشنا شدن و سال ۱۳۸۰ با هم زندگی مشترک زیبایی(به نظر خودشون) ساختن که زیباتر از دوستیشون بود (باز هم به نظر خودشون) و من با اومدنم این زیبایی را دوچندان کردم. به امید روزی که من این وبلاگ را از بابایی و مامانی تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم.



وبلاگ های خودمونی

وبلاگ بابایی رهام - هرس



سایت های کودکان

كودكان دات ا آر جي
مهدکودک مونا
كانون پرورش فكري كودكان
آموزش الفبابا شعر
دوستانه
حقوق كودك
سيما
شوراي كتاب كودك
شورای كتاب كودك
کانون دفاع از حقوق کودکان
پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان
سنجاقک
کاردستی
رنگ آمیزی
کتابخانه دیجیتالی کودکان
رنگ آمیزی
مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی
آموزشگاه موسیقی پارس
ماهنامه شهرزاد
کودکانه های بهار
برنامه فتیله


وبلاگ های مربوط به کودکان

بابای فردا
همه زندگی من , تینا و سینا
دوشس
حس قشنگ مادري
حسین
شقایق
هیراد
ملوسک
آرش
داستان زندگی
نی نی کوچولوی مامان و بابا
عشق مامان و بابا
نوشته هایی برای پسرم
آهو کوچولو
دخترم دیبا
عشق مامان
دخترم آیسان
نمک زندگی
نازنین بابا
آیلین
کوچیل و مامان باباش
آرمان
علیرضا
شايد براي آينده
شيرينك دلم
دخترمون رژینا