پسر کوچولوی ما
 
عکسهای جدید از فستیوال موسیقی فجر....

 

 

لینک نوشته


تولد

سلام. من 7 سالم تموم شد.

هورااااااا بزرگ شدم.

چشمک

اولین تولد امسالم در پارک ارم.

و کیکم...

 

 دومین تولد امسال تو خوونمون.

و کیکم...

سومین تولدم....

 

و سومین کیک...

 

این هم یه  عکس از سفر یه روزه به شورمست...

لینک نوشته


من در اورامان تخت

 این من و shoun the sheepهستیم.

اون پشت سری هم روستای اورامان تخت کردستان هست.

جاتون خالی.... دو روز راه پیمایی تو طبیعت بکر کردستان با مردمان خوب و مهربونشون داشتیم. 

لینک نوشته


 

سلام به همه دوستای گلم. سال نو مبارک.

امسال سال اول مدرسه بود و کلی سرم شلوغ بود.

من کلاس یکم هستم.

مامانی و بابایی هرچی سعی کردن به من بگن کلاس اول باز من می گم یکم.

لبخند

فارسی را پاس می دارمی به شدت!

امسال هنر به خرج دادم و در جشنواره موسیقی شرکت کردم و کم مونده بود لوحی هم دریافت کنم!

باید همین جا از آموزشگاه خوب ودا و زحمت های خانم سالم تشکر کنم که تجربه فراموش نشدنی به ما کودک ایران زمین هدیه داد. تجربه کار گروهی و حضور در جمعی دوست داشتنی.

من نقش نخودی را داشتم.

راستی تکرار کارمون 7 و 8 تیر 1391 تالار وحدت هست. اگر خواستید حتما بیاین تماشا!

این هم لینک و چند عکس از خودم.

http://www.yjcphotos.ir/photos/ImageDesc.aspx?ImageID=48830

(عکس های دیگه هنرمندان کوچولوی ایران زمین را هم می تونید تو لینک بالا ببینید)

لباسم را دیدین. خوب نخودم دیگه......

دوستون دارم.

لینک نوشته


جوگیر

من انقدر تو این پسره (اسپایدرمن) حل شدم که احساس میکنم بیشتر از یک نفرم... نمیدونم حال خودم خوب نیست یا اینکه واقعا یه اتفاقهایی داره میافته برام!!!

 

لینک نوشته


 

سلام.

خوبید؟

جاتون خالی یه سفر رفتیم بندر عباس و قشم.

عااااااالی بود.

 

ساحل بندر عباس

 

ساحل بندر عباس

دره ستاره افتاده - جزیره قشم

 

خور بس - جزیره قشم

 

جنگل حرا - جزیره قشم

لینک نوشته


 

لینک نوشته


 

سلام. خوبید؟ این هم یک سری عکس جدید.....

پارک گفتگو

 

 

جنگل های عباس آباد

 

 

ساحل سلمانشهر

لینک نوشته


تابستانه

سلام.

خوبید؟

ببخشید دیر دیر آپ می کنم.

تابستونه و دردسر هاش!

کلاس موسیقی و کلاس خلاقیت!

سرم شلوغه و دارم برای پیش دبستانی آماده می شم.

امروز به بابایی گفتم برام دیانو (پیانو) بخره.

آخه تو موسیقی پیشرفت کردم و تمام الفبای اون را از دو تا سی بلد شدم.

به نظرتون این عالی نیست؟

راستی عکس هایی که قولش را داده بودم هم اینجاست:

ماهنشان - استان زنجان

ماهنشان

 

 

 

این هم همدان

 

لینک نوشته


 

سلام.

سال نو مبارک!

سال خوبی داشته باشید.

ما باز هم رفتیم مسافرت. البته بیشتر طبیعت گردی بود ولی از اونجایی که سایتی که عکس هارا آپلود می کردم فیلتر شده (!!!!!!!!!!!!!!!!!!) فقط توضیح میدم تا شاید بعد ها سایت دیگه ای پیدا کنم.

مسیر ما : تهران - کرج - (نرسیده به زنجان) ماه نشان - تکاب - بیجار - قروه - همدان - رزن - قزوین - کرج - تهران

و

چقدر زیبا بود.

کوها های رنگی و دودکش های جن اطراف ماه نشان.

بعد هم تخت سلیمان نرسیده به تکاب البته غروب رسیدیم ولی زیبا بود.

دشت ها و تپه های سبز اطراف بیجار تا قروه.

و در آخر هم همدان سرد.

جاتون خالی.

حتما عکس میذارم تا شما هم لذت ببرید.

 

 

لینک نوشته


 

سلام به همه دوستان عزیز.....

ما قرار بود بریم سمت جنوب ایران که بنا به دلایلی این مسافرت لغو گردید و از اونجایی که می خواستیم زیاد دچار افسردگی نشیم به سمت یزد حرکت کردیم.

باز هم جای شما خاااااالی.

این هم چند تا یادگاری.....

 

زندان اسکندر

 

حمام ابوامعالی که الان رستوران شده!!!!

 

این هم هتل سنتی مهر. خیلی قشنگ بود. مخصوصا نورپردازیش.

 

خانه لاریها. کسانی که دوچرخه را اولین بار به یزد آوردن. جالب بود. چون اسناد تاریخی را هم به نمایش گذاشته بودن.

 

 

موفق باشیییییید.

لینک نوشته


یک هشدار به همسر آیندم..

اره... خلاصه داشتم تعریف میکردم..

دیروزا تو خونه ی باباجون داشتم دست مامانی رو گاز میگرفتم (البته گاز بازی) که مامانی یهو دردش اومد و یه آخخخخخخخخخ بزرگ گفت.

همونطور که حدس میزدم سروکله بابایی پیدا شد و وقتی که اومد و دید جای دندون من رو دست مامانیه همه چیز دستگیرش شد.

فوری به من گفت میشه منم دست تو رو گاز بگیرم؟

من: نه

بابایی: چرا؟

من: آخه دردم میاد

بابایی:خب مامانی هم دردش اومده حتما

من:(قیافه آدمهایی که دارن فکر میکنند رو به خودم گرفته ام)

.

.

.

بابایی:حالا به نظرت چیکار کنیم؟

من:(هنوز قیافه آدمهایی که دارن فکر میکنند رو به خودم گرفته ام)

.

.

.

بابایی: منتظرم هاااا

من:آهان فهمیدم

بابایی:چیکار؟

من:وقتی من بزرگ شدم و زن گرفتم... شما هم دست زن منو گاز بگیرین

بابایی:(کف کرد)

مامانی:(کف کرد)

باباجون:(کف کرد)

مامان جون:(کف کرد)

خاله مامانی:(کف کرد)

مژه

لینک نوشته


 

 این هم عکس نسبتا جدید

لینک نوشته


 

سلام.

من اومدم!

لبخند

چند وقتی از اجتماعات دور بودم. فکر کنم مامانی توضیحات لازم را داده.

به من توضیح داده شد که در صورت امن بودن مکان می تونم شعر ای ایران را بخوونم و یا شعارهای دلخواهم را سر بدم!

و توضیح دادن وسط خیابوون هی نپرسم زندانی سیاسی یعنی چی!

به هر حال پدر و مادرم اهل دانشگاه پلی تکنیک بودن  دیگه، من هم به جای اینکه بپرسم مثلا خورشید شب ها کجا می ره باید بپرسم زندانی سیاسی چیه؟

 

راستی من دوباره می رم مهد.

عاشق مربی مهد هستم. اما تا اندازه ای.

مثلا وقتی مامانی جمله مقایسه ای می پرسه که منو بیشتر دوست داری یا نازنین جوون میگم شما مامانم  هستید پس شما.

و

اینکه مامانی دیر میاد دنبالم!

و من هر روز اشک تو چشمام جمع شده و هر روز مامانی یاد اون قدیم ها میوفته که اداره اشون مهدکودک داشت و با یک اشاره مهد ها را تعطیل کردن!

و مادر ها را از بچه هاشون دور کردن.

چرا؟

 

 

لینک نوشته


 

سلام.

من مامان رهام هستم.

و

تصمیم دارم پسرم را از اجتماعات دور نگه دارم.

چرا؟

چون اون برای خودش خطر آفرینی می کنه!

یعنی چی؟

یعنی وقتی بلند گویی می بینه اول شعر ای ایران را با قدرت می خوونه.

و بعد

انواع شعار هایی که در این چند وقت کشور را سبز رنگ کرده.

اون با قدرت می گه موسوی موسوی حمایتت می کنیم و یا تکبیر هایی می گه که اشک به چشمان من میاره.

اشک از به یاد آوردن مادر سهراب.

اشک از به یاد آوردن مادر ندا.

رهبر انقلاب ۵٧ گفته بود سربازان من در گهواره اند.

و حالا رهام کودک من.

به کجا خواهد رسید؟!

ایران من به کجا خواهد رسید؟

 

لینک نوشته


نوروز و گشت و گذار

 

سلام.

سال نو مبارک

خوش میگذره؟

به من که کلی خوش گذشت....

این هم سفرنامه تصویری:

 

سال تحویل در پارک گفتگو

 

 

پدیده, شاندیز مشهد

 

دهکده چوبین, نیشابور, مسجد دهکده

 

دهکده چوبین, نیشابور, کتابخانه دهکده

 

دهکده چوبین, نیشابور, کتابخانه دهکده

 

کاروانسرا, نیشابور

 

ورودی جاده آرامگاه خیام, نیشابور

 

آرامگاه عطار, نیشابور

 

آرامگاه عطار, نیشابور

 

آرامگاه عطار, نیشابور

 

آرامگاه کمال الملک, نیشابور

 

آرامگاه عطار, نیشابور

 

آرامگاه خیام, نیشابور

 

آرامگاه خیام, نیشابور

 

کمک به بابایی

 

بیهوش بر اثر خستگی سفر

 

خوب یه توضیح کوچولو در مورد دهکده چوبین. این دهکده حدود ده سال پیش توسط آقای مجتهدی و با هزینه شخصی ساخته شده. اقای مجتهدی دارای مدرک مهندسی عمران از دانشگاه برکلی کالیفرنیا هستند و بعد از سالها به کشور برگشتند و خواستند که باغات اجدادی خودشون را به صورتی نوین احیا کنند و اقدام به احداث این دهکده چوبین و ضد زلزله کردند. اما از طرف سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حمایت نشدند و این باغ را خودشون اداره می کنند و جالب اینکه این باغ یکی از تفریحگاه های اهالی نیشابور هست. از همین جا به آقای مجتهدی خسته نباشید می گم.......

 

 

لینک نوشته


کارتون های مورد تایید

سلام.

خووبید؟

نمی دونید که چی شده!!!!

به قول مامانی من خشن شدم.

یعنی اینکه وقتی ناراحت می شم به خشونت رو می آورم.

خوب

این یعنی اینکه مامانی و بابایی برای من یک وزارت ارشاد درست کردن و فیلم ها و کارتون هایی که من می بینم بایست ابتدا مهر وزارت ارشاد خوونمون را داشته باشه.

 

من از خیلی از کارتون ها محروم شدم. کارتون ها و فیلم هایی مثل شرک ١, کارخوونه هیولا, والی, شهر موش ها, تام و جری....

کارتون های مورد تایید پلنگ صورتی, پوه و هافالوم, دربه درها١, ١٠١ سگ خالدار اگر باز هم چیزی بود می نویسم.

رنگ آمیزی از کارتون پوه 

لینک نوشته


خورشید خانم + کاردستی

سلام.

دیروز از مامانی پرسیدم: چرا شب می شه؟

- چون خورشید خانوم می ره و هوا تاریک می شه.

- چرا تاریک می شه؟

- چون نورش به ما نمی رسه.

بعد مامانی گفت : نه, نه اشتباه شد. می دونی رهام! خورشید خانوم ایستاده و ما همین طور دورش می چرخیم. پس گاهی پشت مون را بهش می کنیم و نمی بینیمش. اون موقع شبه!

مامانی جلوم ایستاد و گفت تو خورشید باش من هم رهام که رو زمینه.

بعد هی چرخید. بعد وقتی روش به روی من بود می گفت من الان دارم خورشید را می بینم پس روزه. وقتی هم پشتش به من بود می گفت: ای داد بیداد من خورشید را نمی بینم پس شبه!

خلاصه من و مامانی دیشب هی بازی شب و روز کردیم...

راستی این هم چند تا کاردستی که می خواهیم با مامانی و بابایی درست کنیم.

  

  

  

لینک نوشته


خون بازی

سلام.

این اسم یک فیلم نیست...... این یک ماجرای واقعی است ......

دیشب نه شب قبلش مامانی به من گفته بود بریم خوونه خون بازی می کنیم.

من هم بعد از شام بهش گفتم: مامانی بریم خون بازی دیگه.

بابایی هم با تعجب به مامانی نگاه کرد و گفت: خون بازی؟ یعنی چی؟ این بازی چیه؟

مامانی هم گفت: چیزه خاصی نیست. اما وسایلش را نداریم! رهام, فردا من وسایلش را می خرم. اون وقت بازی می کنیم.

من هم گفتم: نه همین امشب.....

خلاصه من و مامانی رفتیم تو اتاق و خون بازی کردیم.

بابایی هم مشغول کار بود و حواسش به ما نبود.

و حالا دیشب چه اتفاقی افتاد.....

موقع خواب من دوباره به مامانی گفتم اول خون بازی بعد خواب.....

مامانی هم بساط خون بازی را پهن کرد و ما مشغول بازی شدیم.

در همین هنگام بابایی وارد شد و با تعجب ما را نگریستن کرد.....

گفت: دارین چه کار می کنین؟

ما هم گفتیم خون بازی!

من و مامانی یه رهام ساخته بودیم (با لباس های من و مهره گل سر مامانی) و مامانی از من پرسید رهام گرسنه است حالا چه کار می کنه؟

من هم یه مهره برداشتم گذاشتم دهن رهام و گفتم غذا می خوره.

مامانی گفت بقیه اش را بازی کن تا بابایی ببینه.

من هم شروع کردم.

-غذا می ره تو دل رهام اونجا قاطی می شه

- می شه خون

- بعد یه نخ برداشتم و مهره را نخ کردم

- خوب این هم خون که غذا سوارش شده

- حالا دست رهام گرسنه است

- دست که دهن نداره غذا بخوره

- پس خون غذا می بره برای دست

و همین طور بقیه اعضا را گفتم.....

بعد مامانی گفت ای داد بی داد رهام دستش را با چاقو برید......

رهام هم اون نخ را گذاشت بیرون دست رهام بازی و گفت داره خون میاد. مامانی هم به دست رهام بازی چسب زد.

و بابایی هم دیگه با لبخند به من نگاه می کرد.

 

میدونید چرا مامانی با من این بازی را کرد.... چون من پرسیده بودم مامانی! چرا دستمون می بره, خون میاد؟ خون از کجا میاد؟ همه آدم ها خون دارن؟ همه جای ما خون داره؟

 

لینک نوشته


عشق

 

مینو: رهام! عاشقتم.

رهام: کار ساده ای نیست. [سرش را به راست و چپ تکان می دهد.]

 

لینک نوشته


مامان خاله همون مادر مادر بزرگمه...

 

 

داشتیم کارتون کارخونه هیولا میدیدیم که یهو گفتن مامان خاله مرده...

خلاصه رفتیم کرج خونه مامان خاله دیدیم که مامان خاله رو گذاشتن لای پتو اول فکر کردم که مامان خاله سردشه ولی بابائی بهم گفت که مامان خاله دیگه تموم شده.

رفتیم اول مامان خاله رو گذاشتیمش تو خاک بعدشم روش چند تا از اون سنگها گذاشتیم آخر سر هم روش گل رختیم بعدش هم خاک. بعدشم رفتیم لستولان(رستوران).

حالا هم بابائی گفته هر کی دلش برای مامان خاله تنگ میشه باید عکسشو ببینه اگر هم خیلی تنگ میشه باید بره سر خاک انگشتشو بذاره رو خاک و صلوات بکشه(بفرسته).

دیشب به مامان جون گفتم میخوایی اگه دلت برای مامانت تنگ شده برم عکسشو برات بیارم؟ گفت نه. ولی بین خودمون باشه فکر کنم دلش خیلی تنگ شده.

احتمالا باید ببریمش سر خاک تا صلوات بکشه

 

لینک نوشته


ابی

سلام.

می دونید که همه موسیقی دوست دارند.

و

من هم مستثنی نیستم.

توی ماشین cd کارهای ابی را داریم و من خیلی دوستش دارم. هرکس از من می پرسه کدوم خواننده را دوست داری می گم ابی.

اما فقط صداش را می شناسم و هیچ تصویری ازش ندیده بودم.

کلیپ جدید ابی، کامران و هومن را دیدید؟

یه روز داشتم با تمام وجود این کلیپ را نگاه می کردم که بابایی ازم پرسید: این آهنگ را دوست داری؟

بدون اینکه تکون بخورم و چشم از تلویزیون بر دارم، گفتم : بله خیلی ولی بابشون را بیشتر دوست دارم.

(منظورم همون ابی بود.)

تعطیلات خوش بگذره......

 

لینک نوشته


ای ایران

ای ایران

ای ایران ای مرز پر گهر

ای خاکت سر چشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی تو جاودان

ای.. دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما


سنگ کوهت در و گهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم

در گوبی مهر تو چون کنم

تا.. گردش جهان دور آسمان بپاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما


ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از.. آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم

مهر اگر برون رود گلی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

 

این شعر مورد علاقه من است.

و چند بیت اولش را حفظ کردم و در حالی می خوونم.

مامانی قول داده که خوبه خوب به من یاد بده.

لینک نوشته


 

سلام. سامتی. آبله مرغون. تب. خال خالی.

و برداشت شما از همین چند کلمه نشون می ده که من بر اثر آبله مرغون خال خالی شدم و حوصله ندارم.

اما همچنان به شیطنتم ادامه می دهم.

لینک نوشته


شنل قرمزی

سلام.

خوبید؟

من قصه شنل قرمزی را خیلی دوست دارم.

هر وقت می خوام بخوابم به مامانی می گم این قصه را برام تعریف کنه.

از طرفی آقا گرگه را هم دوست دارم. قصه ای که مامانی تعریف می کنه مثل داستان تمام شنل قرمزی های روی کره زمینه. فقط وقتی اولین بار آقا گرگه که شنل قرمزی را می بینه به اون می گه میشه از کیک و شربت تو سبد به من بدی بخورم که شنل قرمزی می گه نه. اینها مال مادربزرگمه. این می شه که آقا گرگه نقشه می کشه و آخر هم کلی اذیت می شه.

دیروز وقتی مامان داستان را گفت به این قسمت رسید که شنل قرمزی از دادن کیک و شربت به آقا گرگه امتناع کرد.

(لغت امتناع را از مامانم کمک گرفتم و گفتم و گرنه انقدر ها هم بلبل زبون نیستم)

من گفتم: کاش به آقا گرگه کمی شربت و کیک می داد.

مامانی گفت: می خوای داستان را عوض کنیم.

من با تعجب و با چشمای گرد به مامانی نگاه کردم و تو رختخواب نشتم و گفتم چه طوری؟

مامانی من را خوابوند و گفت این طوری....

آقا گرگه به شنل قرمزی می گه من خیلی گرسنه هستم می شه از این کیک و شربت به من هم بدی. شنل قرمزی می گه نه! من اجازه ندارم اینها مال مادربزرگمه که مریضه می خوای با من بیا خوونه مادر بزرگ که از خودش اجازه بگیریم. آقا گرگه هم می گه دست خالی بده بهتره سر راه چند شاخه گل برای مادر بزرگ بچینیم.

شنل قرمزی قبول می کنه و برای مادربزرگ گل می چینن و می رن خوونه مادر بزرگ. مادر بزرگ هم با اینکه حالش زیاد خوب نبود با خوش رویی از شنل قرمزی و دوستش استقبال می کنه.

شنل قرمزی ماجرا را برای مادر بزرگ تعریف می کنه مادر بزرگ هم خوشحال می شه که به مهموناش یه نفر اضافه شده. با هم بشقاب و لیوان ها را روی میز می چینن و می گن و می خندن.

آقای جنگلبان هم که از اونجا ها رد می شده صدا را می شنوه میاد ببینه چه خبره که مادر بزرگ اونو از پشت پنجره می بینه و دعوتش می کنه که با اونها کیک و شربت بخوره. اونها تا شب با هم گل می گن و گل می شنون.

شب آقای جنگلبان شنل قرمزی را می رسونه خوونه و آقا گرگه هم می ره خوونشون. از فردا آقا گرگه هر روز به مادر بزرگ سر می زنه و مادر بزرگ هم از تنهایی در میاد.

راستی این قصه(Little Red Riding Hood ) یک داستان فرانسوی از یه آقایی به نام (Charles Perrault) چارلز پرات هست.

 

لینک نوشته


مسافرت

سلام.

خوبی؟

من خیلی بزرگ شدم.

کلی با مهد کودکم دوست شدم.

کلی شعر یاد گرفتم و کلی بلبل زبونی می کنم.

می دونید بابایی از کدوم شعر من خوشش میاد...

پروانه شایسته

بال می زنه آهسته

از بچه ها می ترسه

بالاشو جمع می کنه.

راستی خووندن من هم کلی پیشرفت کرده لغت های رهام, آب, بابایی, انار, گل, پا, تلفن, مو را می تونم بخوونم.

ولی فقط می تونم بنویسم پا که البته فقط مامانی می تونه بخوندش, آخه خیلی بد خط می نویسم.

رنگها را هم بلدم مثل آبی, قرمز, سبز, سفید, سیاه, قهوه ای, صورتی ولی به زرد می گم رنگ مز...

 

راستی استقلالیه تیر هم هستم و پشت سر هم می گم آبی خوبه قرمز سوراخه....

چند تا مسافرت هم رفتیم مثل اصفهان, دریاچه ولشت و سلمانشهر, زنجان و غار کتله خور.

 این هم عکس....

 

باز هم می نویسم. دوستتون دارم.

لینک نوشته


مهدکودک

سلام. خوووووبید.......

من که کمی خوووووبم.

آخه دارم می رم مهد کودک. و آخه دارم هنوز عادت می کنم. آخه عادت کردن هنوز سخته.....

آخه من از مهدکودک خوشم نمیاد.

آخه من مهدکودک دوست ندارم.

آخه من مامانم را می خوام.

آخه من کارم تو مهدکودک تموم شده.

 

خلاصه هر روز و هر روز یک بهانه جدید برای مهدکودک نرفتن.اما مامانی می گه چاره ای نیست.

آخه من ٣ سالم تموم شده. و مامانی می گه تازه دیر شده....

فکر می کنید این گریه کردن های من نشانه این نیست که کمی دیر شده بود....

اما الان دارم کلی شعر و مطالب جدید یاد می گیرم.

تا بعد....

لینک نوشته


سال نو مبارک

سلام. خوبید؟

سال نو مبارک.

باز من رفتم سفر.

این دفعه کویر مرنجاب، کاشان، یزد.

 

راستی سال تحویل هم دربند بودیم...... جاتون خالی.....

این هم عکس.

سفره هفت سین - دربند

 

 

 

تپه های سیلک

 

تپه های سیلک

 

آبشار نیاسر

 

آرامگاه سهراب سپهری

 

نمایی از بام - یزد

 

انه ای قدیمی -یزد

 

محراب سنگی در مسجد فرط - یزد

لینک نوشته


من مثل بابایی هستم
سلام. می دونید بابایی بعد از خووندن وبلاگ من یاد یه خاطره ای افتاد.یاد اینکه خودش هم کلاس اول با همین مشکل روبرو شده بود.یادتونه که گفتم من آب را آد می خوونم.
بابایی هم ندارد را ندارم می خووند.
درست می نوشت ولی هر کاری که می کردن این دو تا را جابجا می خوونده.
اما من الان آب را درست می خوونم.
 
راستی قصه شنگول و منگول و حبه انگور را بلدید!!!!
مامانی داشت برای من این قصه را تعریف می کرد که رسید به اونجاییش که آقا مامان بزبزقندی رفت تا شنگول و منگول را از دل آقا گرگه در بیاره.
با مخالفت شدید من روبرو شد.
چرا؟
ببینید.
رهام: من آقا گرگه را دوست دارم!
مامانی: چرا؟
ر: آخه  می ره اداره
م: ! ! ! چرا؟
ر: کار کنه
م: چرا؟
ر: پول بخره
م: که با پول چه کار کنه؟
ر: شکلات بخره
م: با شکلات چکار کنه؟
ر: خوب بخوره دیگه.
البته مامانی نفهید این مساله چه ربطی به دوست داشتن آقا گرگه داره.
لینک نوشته


 

ســــــــــــــــــــــــــــــلام. (دلام)

خوبی؟

کجایی؟

این احوال پرسی متداول من است.

تا یادم نرفته باید بگم باباجون و مامان جون ٬ بابا بزرگ و مامان بزرگ من هستن و بابایی و مامانی هم بابا و مامان.

یه روز من و باباجون خوونه تنها بودیم.

رهام: دیب دمینی (سیب زمینی) می‌خوام.

باباجون: من بلد نیستم درست کنم.

رهام: من بلدم. می ریم آبخونه (آشپزخوونه). با چاقو دیب دمینی می بریم٬ بعد دخ (سرخ) می کنیم.

باباجون: نه! این کار رو نکنی. من یاد گرفتم بذار خودم برات درست می‌کنم.

لازم به ذکر است که چند روز بعد در حین خورد کردن سیب زمینی دست من خراش برداشت و من دیگه هرگز به چاقو دست نخواهم زد.

راستی من هنوز نمی تونم بنویسم ولی می تونم اسم خودم و بابایی را بخوونم.

لغت بعدی آب هست اما من آد می خونمَ البته برای خندوندن مامانی این کار را می کنم.

لینک نوشته


 

سلام..... خوبید؟

من آن چنان بزرگ شدم که شاید هیچ کس باور نکنه.

یعنی حرفای با مزه می گم.

کار های با مزه می کنم.

دیگه تقلید کمتر می کنم.

جمله های شرطی را استفاده می کنم.

عاشق بازی کردن با همبازی هستم.

و

خیلی چیزای دیگه.

راستی این هم یک سری عکس های قشنگ٬ شاید جدید نباشن اما خوبه دیگه٬ نه!

لینک نوشته


تغيرات سريع

سلام.....

دایره لغاتم داره روز به روز افزایش پیدا می کنه و من از این موضوع ذوق زده هستم.

کم کم میتونم حرف بزنم.

می تونم احساساتم را بگم. ( اهام آب دوست: رهام آب دوست داره..... اهام مامانی دوست٬ نازی نازی: رهام مامانی را دوست داره...)

می تونم مخالفت کنم و یا سلیقه ام را بیان کنم. ( موقع لباس پوشیدن٬ موقع اسباب بازی خریدن٬ موقع خوراکی خریدن: این نه! این.)

می تونم بگم کدوم اسباب بازی را می خوام و کدوم را نمی خوام. می تونم کتاب بخونم ( البته از روی عکسهاش... مثلا نینی خواب. نینی اووف. نینی بازی... نینی قاقا و ....)

خوب فرق بزرگ و هیجانی دیگه من تو این چند وقت تقویت قدرت خیال پردازیم بوده.....

مثلا وقتی با موبایل حرف می زنم و کسی پشت خط نیست٬ گاهی چنان جدی می شم که بابایی مجبور می شه گوشی را بگیره و مطمئن بشه کسی پشت خط نیست.

یا اینکه

وقتی می خوام نی نای کنم٬ می رم ضبط ماشین اسباب بازی را روشن می کنم و بعد مامانی را مجبور می کنم با من نی نای کنه و وقتی می گه آخه با کدوم آهنگ می گم: نه! مانی (ماشین) نی نای.

و وقتی مامانی می گه از این آهنگ خوشم نمی یاد می رم آهنگ را عوض می کنم یا وقتی می گه صداش کمه می رم صدای اهنگ خیالی را زیاد می کنم. بعد هم که خسته می شم از نی نای کردن ضبط را خاموش می کنم.

این هم از آخرین گزارشات...

فعلا بابای..

لینک نوشته


GREAT FEAT

 

اين هم از جديدترين شاهكارهاي من در استخر توپ پارك ارم...

 

اينها پاهامه كه ميبينيدها....

لینک نوشته


 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من دوباره اومدم

حالتون خوبه؟

ما رو نميبينيد خوشيد؟

به قول شعر بابائي : "و از اين دست سخنها كه همه ميدانيد"

دلائل تاخير:

 1. هك شدن سايت پرشين توسط يك احمق عراقي

 2. شلوغي شديد سر بابائي و ماماني (اين قسمت رو يواشكي و تو دلتون بخونيد: مث اينكه دارن يه كارهائي ميكنن، صداشم در نميارن. فهميدم حتما يواشكي بهتون ميگم)

3. تعطيل شدن دوربين ديجيتالمون. (بابائي و ماماني موندن اونو تعمير كنن يا يكي ديگه بخرن!!! هنوز دارن تصميم ميگيرن)

4. .... (و دلائل شخصي خود من!)

 

خلاصه يا گوشي ماماني يه چند تائي عكس انداختم تا شما هم ببينيد كه من چقدر بزرگتر شدم.

 

 

 

راستي كلي هم حرفهاي قشنگ و كارهاي خوب خوب يادگرفتم.

و دوباره به قول شعر بابائي : "عذر تقصير پذيريد. خدا ياورتان"

 

لینک نوشته


 

سلام

این هم عکس های تولد.

کلی به من خوش گذشت.

انقدر که همه اش به بابایی میگم برام آهنگ happy را بخوونه. منظورم همون happy birthday too you هستش.

قبل از شروع تولد.

تولد

شام تولد

کیک تولد

کادوی تولد

خیلی خوش گذشت.

جای همه اتون خالی.........

لینک نوشته


يک محاسبه ساده

امروز 730 امين روز زندگي من است.

اگر اين عدد رو بر 365 تقسيم كنيد متوجه ميشيد كه امروز چه روزيه.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دِ... معطل چي هستيد؟

تقسيم كنيد ديگه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

گرفتيد يا بيشتر توضيح بدم؟

آهان....

پس تولدم مبارك.

راستي عكسهاي تولدم رو تو پست بعديم براتون ميذارم .

 

لینک نوشته


 

سلام.

خوبید

فکر کردم ممکن از من نا امید شده باشین. برای همین باید فوری اعلام کنم این هم گزارش تصویری از آخرین سفر من. 

تا چند روز آینده هم گزارش از یک روز تعطیل همراه با دوستانم را براتون میذارم.

راستی چون خیلی قشنگ می‌گم عزیز.

شما را هم صدا می‌کنم : عسیس ( همون عزیز)

دوستون دارم اون هم ۳ تا......

اینجا نمک آبرود است.

create your own slideshow
لینک نوشته


دائي...

 

 

اين يكي از نقاشيهاي بالاي سرم بود كه ماماني برام از اينترنت دانلود و پرينت كرد. اصلا موضوع اين نيست....

موضوع اينه كه وقتي ازم ميپرسن كه اينها كي هستند، جواب كه ميدم همه بهم ميخندن. خنده داره...

پائين سمت راستي رو ميگم : ماما = مامان

پائين سمت چپي رو ميگم : بابا=بابائي

اوني كه رو دوش بابائي هست رو ميگم : جوجو=يك جاندار غير انسان ناشناخته ي كوچك

اون بالا بالائي يه رو هم ميگم :دادي=دائي

 

اِ...اِ... شما هم كه داريد ميخنديد...

اصلا من باهاتون قهرم

لینک نوشته


رهام و سید محمد خاتمي

سلام

روز يكم خرداد بود. يعني درست يك روز قبل از دوم خرداد. ميثم به بابائي گفته بود كه مراسم سخنراني خاتمي در فرهنگسراي اريكه ي ايرانيان برگزار ميشه. بر خلاف نظر خيليها، بابائي و ماماني خيلي اصرار داشتند كه من رو هم با خودشون ببرن.

من نميدونستم كه اونجا چه خبره و كي مياد و براي چي مياد؟ ولي

با اينكه اولش خواب خواب بودم

با اينكه اونجا خيلي خيلي شلوغ بود و من خيلي خسته شدم

با اينكه اونجا بيشترش تاريك بود و من چيزي از مراسم سر در نمي آوردم

و با اينكه تقريبا از بغل بابائي پائين نيومدم

ولي در عوض

شادي مردم رو ديدم

يه آقاهائي رو ديدم كه بابائي ميگفت اينها همه تا چند وقت پيش وزير بودن مثل مهندس جهانگيري و مسجد جامعي

يه نفر ديگه رو هم ديدم كه همش حرف ميزد و اتفاقا من وسط سخنرانيش و تو اون سكوت فرياد زدم و بهش گفتم  جوجو" و او فقط به من لبخند زد

خلاصه كلام اينكه خوش گذشت. خصوصا آخرش كه يار دبستاني من رو پخش كردن و همه رو زمين و من رو دوش بابائي كف ميزديم. راستي خيليها هم يواشكي بغض كرده بودن

 

 ایشون که معرف حضورتون هستند دیگه...

 

این که باز همون خود من هستم

این هم همون آقایه که همیشه لبخند رو لبهاشه..

  

 

لینک نوشته


 

سلام به دوستان خوبم.....

چند روز بود که تب داشتم و سرما خورده بودم.

اما الان بهترم.

جمعه بود که با بابایی و مامانی رفتیم کوه و بعدش هم تیرو کمان...

این هم گزارش تصویری....

لینک نوشته


 

سلام.

خووبید؟

من دوباره دارم برمی‌گردم.

می دونید چی شد.

مامان بزرگ و بابا بزرگ خواستن برن مسافرت (بندرانزلی) من هم پام را کردم تو یه کفش که من هم میام. آخه مامانی و بابایی نمی تونستن بیان و کلی کار داشتن و از اونجایی که پارسال نوروز منو تنها گذاشتن و رفتن مسافرت من هم امسال زورم رسید و اونها را تنها گذاشتم. اما از حق نگذریم... اونها من را یک روز تنها گذاشتن و من اونها را پنج روز.

قبل از رفتن هم کلی عکس گرفتم و دادم بهشون که وقتی نیستم ببینن و زیاد دلتنگی نکنن.

چند تاش را هم می‌ذارم تا شما ببینید.

پارک گفتگو ٬ بهار ۸۶

لینک نوشته


عيدانه ي 86 - قسمت آخر

سلام به دوستای خوبم.

من دوباره ببخشید صد باره از مسافرت برگشتم.

این دفعه

از تهران رفتیم

قزوین

منجیل

رشت

تالش

آستارا

گردنه حیران

اردبیل

تبریز

کندوان

تبریز

زنجان

قزوین

و برگشتیم تهران

منجیل. اون دورها یه فرفره های بزرگی بود که می‌گفتن برای تامین انرژیه!

من انقدر از دریا ترسیدم....... اون موج را ببینید که داره میاد طرف من. من هم می‌خوام فرار کنم.

این هم موزه تبریز.

خدا وکیلی مردم با فرهنگی بودن. چون روز اداری بود و صبح اما موزه پر از آدم بود. اینجا هم قسمت سکه ها بود که البته از موزه ایران باستان تهران خیلی خیلی سکه کمتر داشت اما باز خوب بود.

اینجا هم نمایشگاه دائمی آثار استاد حسینی بود. خیلی قشنگ بود. اسم این اثر هم جام جهان نما بود.

اینجا هم پشت مسجد کبود بود. وای خدای من٬ خجالت می‌کشم بگم در ورودی مسجد قشنگ بود اما خراب. خیلی خراب. انقدر که من اونجا عکس نگرفتم.

مقبرة الشعرای تبریز..... که الان فقط قبر شاعر شهیر شهریار اونجاست. اما تو اون محدوده ۱۱ شاعر نامی ایران مدفون هستن ولی بر اثر یک زمین لرزه مخرب اونجا با خاک یکسان شده  و جای قبر اونها دیگه معلوم نیست اما بنای یادبود خیلی زیبایی براشون ساخته بودن.خیلی متقارن و جالب و با شکوه.

در کنار مقبرة الشعرا هم موزه آثار استاد محمد حسن بهتونی بود که تمام خوراکی ها و غذاهای معروف ایرانی را با گچ ساخته بود که دل آدم اونجا از گرسنگی ضعف می‌رفت.

خانه مشروطه. تو این خوونه بود که مبارزان رشید مشروطه جلسه می‌ذاشتن.

این هم مجسمه باقر خان.

یادشون با ماست.

داشتیم از شاه گلی تبریز که جای تفریحی هست بر می گشتیم که هوس آش دوغ و قیلون کردم. می‌دونم بد آموزی داره اما همین ۱ بار!!!!

روستای معروف کندوان و حسرت مامانی و بابایی.

که حیف این روستا با این امکانات کم٬ هم برای مردم زحمت کش اونجا هم برای گردشگران. همه جا گٍل بود. بر عکس ماسوله. البته ابیانه هم به پای ماسوله نمی‌رسید اما باز از اینجا خیلی خیلی بهتر بود. حالا فقط یک روستای دیگه مونده که کد یونسکو داره و می‌خوایم بریم ببینیم میمند در استان کرمان نزدیک شهر بابک.

با این عکس هم شما باید متوجه بشید که من عاشق کباب های بناب و چنجه و هزار جور کباب خوشمزه تبریز شدم.

راستی باید از بنای زیبای شیخ صفی اردبیل هم کلی تعریف کنم. اما من که ندیدم. چون داشت تگرگ میومد مامانی و بابایی بدون من رفتن دیدن البته نوبتی که من غر نزنم.

راستی دندون کرسی من هم در اومد البته با کلی درد و خون ریزیه لثه اما اومد.

دوستون دارم.

فعلا تا خبر های بعدی خداحافظ.

لینک نوشته


عيدانه ي 86 - قسمت اول

سلاااااااااااااااااااام

سال نوتون مبارك

به قول خارجيها   I missssssssssssss you

.

.

.

خوبين؟ خوشين؟ عيد بهتون خوش ميگذره؟

تا اينجاش به من كه خيلي خوش گذشته.

چرا تا اينجا؟ چون هنوز 11 فروردينه. اگر هوا خراب نشه يه جاهاي ديگه هم ميخواييم بريم...

بگذريم...

بچه ها من امسال -البته تا اينجا- هم شاهرود رفتم، هم كوير، هم يزد.

تو شاهرود كلي گشتم.

تو كوير به اتفاق ماماني و بابائي ذوق مرگ شديم البته از هيجان.(ظاهرا الان بايد بگيد خدا نكنه)

و تو يزد هم كلي با دوستاي خوبم عكس گرفتم.

در ضمن كلي هم پسر خوبي بودم (هر وقت از اين حرفها ميزنم بابائي تو دلش يه چيزهايي در مورد مشك و عطار ميگه كه من نميگيرم. ميفهميد كه؟؟؟)

و حالا عكسها

.

.

.

اين 3 تا عكس از شاهرود ه..

 

 

 

  

 

 

  اولي سر سفره هفت سين، دومي آرامگاه بايزيد بسطامي، و سومي آبشار مصنوعي معروف شهر

اين عكس در يكي از نمكزارهاي اعماق دشت كوير گرفته شده. بابائي ميگفت نزديكترين آبادي به اينجا حداقل 100 كيلومتره... اين فاصله خيليه؟؟

 

اينها هم عكسهائيه كه در يزد با دوستام گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

ميدونستين كه اين دو نفر هم دوستهاي خوب و صميمي من هستن هم دوستاي مهربون بابائي و ماماني؟ پس اين رو هم بدونين كه من اولين نتيجه ي اين دو نفر هستم. در ضمن من و بابائي و ماماني خيلي هم دوسشون داريم... و اميدوارم هميشه سلامت باشن

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک نوشته


قضيه من و وسوسه و كالري

سلام

اگه موافق باشين ميخوام خاطرات يكي از پرتلاش ترين روزهاي امسال رو به عنوان عيدي امسال براتون به تصوير بكشم.

 

 

 

 

 

آقا يه روز كه همينطوري تو فكر و خيالاتم بودم و داشتم تو عالم هَپَروت واسه خودم سير ميكردم و تصميم گرفته بودم كه ديگه تو زندگيم وسوسه نشم، بابائي و ماماني بهم يه پيشنهاد وسوسه انگيز دادن.. ميدونين چي؟ پارك.... خدائيش هيچ بچه اي رو اينطوري امتحان ميكنن؟

 

 

 

 

 

 

اولش تا چشمم به توپ افتاد، براي دومين بار وسوسه به من غلبه كرد و طبق معمول كنترلم رو از دست دادم  و بصورت وحشتناك (طبق عكسهاي زير) شروع كردم به بازي با توپ بچه هاي مردم. بين خودمون باشه از زماني كه من اين توپ رو گرفتم صاحبش دائم گريه ميكرد نميدونم چرا ولي تا توپش رو بهش دادم آروم شد. البته باز هم نفهميدم چرا

 

 

 

 

 

 

 

 

با خودم گفتم شايد ايراد از توپه باشه. به همين خاطر اون توپ رو بيخيال شدم و يه توپ ديگه رو برداشتم كه تصادفا خيلي خوشكلتر هم بود تازشم كه.

 

 

 

 

 

 

ديدم مثل اينكه امروز كلا توپها خرابن. چون از اول تا آخري كه اين توپ هم در اختيارم بود صاحب يا صاحبان احتماليش شيون سر ميدادن. نميدونم شايد هم همشون دلشون درد ميكرده

 

 

 

 

 

 

تصميم گرفتم كلا روش بازيم رو عوض كنم. يعني مثل بقيه رفتم سراغ سُرسُره. خب من چيكار كنم چون خيلي كوچولو هستم و نميتونستم از پله هاي سرسره بالا برم مجبور شدم تاكيد ميكنم فقط مجبور شدم كه برعكس از سرسره برم بالا! تازه خيلي هم سخت بود. ولي بعد از چند دقيقه فهميدم نه تنها باعث ترافيك شديدي شدم بلكه جيغ همه پدر مادرها رو هم در آوردم. آخه من بايد چيكار ميكردم؟؟ به قول كارآگاه كَجِت: "برسيد به داد اين ناتوان".

 

 

 

 

 

 

همه اين مسائل باعث شد كه اين بار موقعيتم رو به كل تغيير بدم. چون تقريبا ديگه همه منو يه جوري نگاه ميكردن. شايد به خاطر اين كه چندين بار وسوسه شده بودم.هان؟؟ راستي اين قضيه در مسجد چيه؟

 

القصه به بابائي گير دادم كه الا و للا بايد بري تو ماشين و راكتهاي بدمينتون رو بياري. حيوونكي اون بنده خدا هم كه فعلا رو حرف ما حرف نميزنه رفت و به يكي ديگه از وسوسه هاي ظاهرا بي پايان امروز من پاسخ + داد.

البته يادمه كه چند وقت پيش داشت به يكي از دوستاش ميگفت كه اين روش موقتيه.استنباط من اينه كه احتمالا بعدها ميخواد حالمو بگيره.

 

 

 

 

 

 

به دليل عدم داشتن حداقل قد لازم براي اين ورزش نميتونستم از پس اين راكتهائي كه قد خودم بود بر بيام. سَرخورده شدم و اين طوري فيگور بدمينتون باز هاي حرفه اي بعد از باخت رو به خودم گرفتم تا بچه هاي پارك يه حساب ديگه اي روم بكنن. فكر كنم تا حدي هم جواب داد.

 

 

 

 

 

 

يه بار تو كارتون تام و جري ديده بودم كه جري يه نفره داشت تنيس بازي ميكرد، اينجا الان دارم اداش رو در ميارم

 

 

 

 

 

 

ولي از اونجا كه اين نوع بازي خيلي كالري ميسوزونه كم آوردم و كلا عطاش رو به لقاش بخشيدم. شايد بهتره بگم اصلا خرِ ما از كُرِگي دُم نداشت.

راستي اگه گفتين من اينجا، كجا رفته بودم؟

 

 

 

 

 

 

بفرما. من ايناهاشم. گفتم كه كالريم تموم شده بود. اينجا من دارم شيرين عسل با طعم قهوه ميخورم. خدائيش ماماني و بابائي هم عجب سليقه توپي دارن ها..

 

 

 

 

 

 

به نظرتون بعد از اين همه وسوسه و از دست دادن اين همه كالري و بعدش هم يه دلي از عزا درآوردن، بجز چسب چي ميچسبه؟

 

 

 

 

 

سال خوبی داشته باشین

بدرود

 

 

لینک نوشته


دومین تجربه ی چهارشنبه سوري من

 

ميبينين از چهارشنبه سوري پارسال

تا چهارشنبه سوري امسال

چقدر فرق كردم؟!

.

.

.

حتي توقعاتم!!

لینک نوشته


تقويم سال نو

سلام به همه دوستان خوب و عزیز.

چیزی به پایان امسال نمونده.

و

تقویم من هم امروز حاضر شد.

 

Cool Slideshows

الان سر مامانی و بابایی خیلی خیلی شلوغه برای خوونه تکونی و چیزهای دیگه. اگر دیر به دیر آپ می‌کنم عذر تقصیر پذیرید.

راستی هر کس دوست داشت ایمیل بزنه تا تقویم رو با کیفیت بالا براش بفرستم(به ضمیر فاعلی این جمله خیلی دقت نکنید)

لینک نوشته


بسازُم خنجري نيشش ز فولاد؟

 

فكر كردين من همينجوري الكي خونه رو بهم ريختم؟

بي دليل؟

چرا شما آدم بزرگها فقط به خروجي نگاه ميكنين؟

خوبه بگم عقلتون تو چشمتونه؟

آدم رو كلافه ميكنين خب..

چرا دليل كارها رو از آدم نميپرسين؟

چرا اينقدر زود قضاوت ميكنين؟

چرا فكر ميكنين من پسر شلخته اي هستم؟

بابا يكي بياد حرف ما خردسالان رو بفهمه..

من نميدونم پس The United Nations Children's Fund براي چي درست شده؟

پس چرا مثل يه هميچين روزهائي از ما دفاع نميكنه؟

هان…؟ چرا؟

همين بود؟ رفاقتتون همينقدر بود كه با يك عكس آدم رو ميفروشين؟

نه.. واقعا به خاطر يه عكس؟

متاسفم...

به فرض هم كه حالا من يه كاري كردم. شما بايد با عكس مچ آدمو بگيريد و بذارين تو اينترنت تا آبروي آدم بره؟

نه... آخه اين درسته؟

آخه اگه يكي باشه و از همه كارهاي اشتباهتون عكس بگيره و بخواد بذاره تو اينترنت كه ماهيانه 6-5 گيگا بايت Host ميخواهيد كه...

لابد چون بزرگترين فكر كردين كه فقط شما درست فكر ميكنين ديگه..

آخه آدم تو اين دوره زمونه درد دلشو به كي بگه؟

بابا شايد براي كارم دليلي داشته باشم

بهتر نبود بجاي اين همه انتقاد اول ازم سوال ميكردين كه چرا اينجا رو اينطوري كردم؟

خب بپرسين ديگه…

..

..

منتظرم

..

..

..

..

..

..

 

آهان حالا شد .

به شما ميگن يه آدم روشنفكر و حامي حقوق كودكان!!؟

دليلش اينه كه:

هر كس يه جوري بازي ميكنه. من هم عموما اينطوري بازي ميكنم. حرفيه؟

لینک نوشته


برف

 

با اينكه امروز هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ولي جاي همتون خالي بود.

بالاخره به پيشنهاد ماماني(حدودا 3-2 هفته پيش) و اصرار بابائي(حدودا از 8-7 روز پيش) رفتيم آبعلي تا من اولين تجربه جدي لمس برف رو داشته باشم. آخه تا قبل از اين يا مثل پارسال انقدر كوچولو بودم كه كسي جرات نميكرد تو دماي زير 21 درجه منو بيرون بياره يااينكه.... همين ديگه جرات نميكردن.

خلاصه اينكه حس برف برام خيلي جالب يا بهتر بگم عجيب بود. به قيافم نگاه كنيد ببينيد چطوري جوگير شدم!!

 

 

 

 

لینک نوشته


من و محرم!!

 

خیلی جالب بود.

تجربه بودن در مراسم تاسوعا و عاشورا رو میگم. کلی خوش گذشت. بابائی یه چیزهائی رو برام تعریف میکرد که من اصلا ازشون سر در نمی آوردم ولی اینقدر با قدرت میگفت که... بعدها حتما ازش میپرسم.

 

حالا عکسهام:

این ۲ تا عکس برای روز تاسوعا ست (نون و حلوا ئی که تو دستمه رو دارين؟)

 

اینجا دارم تمرین نواختن میکنم (این یه ساز جنوبيه)

 

این هم مربوط میشه به روز عاشورا. (مثل اینکه مردم خيلی لذت بازی با سوراخهای خیابونها رو نمیدونن. وگرنه به جای اونجا اینجا تجمع میکردن. موافقین؟)

لینک نوشته


 

سلام به همه دوستای خوبم. یه خبر داغ.....

دندونه پنجم هم سرو کله‌اش پیدا شد.

من با ۱۹ ماه سن صاحب ۵ دندون هستم. برای همین هم کلی مامانی ذوق زده شده!

البته یه جورایی خوبه آخه میگن دندون که دیر دربیاد دیر هم خراب می‌شه. مخصوصا که با خوردن قطره آهن روش لک هم میوفته!

راستی تقویم سال ۱۳۸۶ من هم در حال طراحیه.

حتما این تقویم رو می‌ذارم تا ببینید.

لینک نوشته


:بازديد

بابایی و مامانی من از سال ۷۶ با هم آشنا شدن و سال ۱۳۸۰ با هم زندگی مشترک زیبایی(به نظر خودشون) ساختن که زیباتر از دوستیشون بود (باز هم به نظر خودشون) و من با اومدنم این زیبایی را دوچندان کردم. به امید روزی که من این وبلاگ را از بابایی و مامانی تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم.



وبلاگ های خودمونی

وبلاگ بابایی رهام - هرس



سایت های کودکان

كودكان دات ا آر جي
مهدکودک مونا
كانون پرورش فكري كودكان
آموزش الفبابا شعر
دوستانه
حقوق كودك
سيما
شوراي كتاب كودك
شورای كتاب كودك
کانون دفاع از حقوق کودکان
پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان
سنجاقک
کاردستی
رنگ آمیزی
کتابخانه دیجیتالی کودکان
رنگ آمیزی
مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی
آموزشگاه موسیقی پارس
ماهنامه شهرزاد
کودکانه های بهار
برنامه فتیله


وبلاگ های مربوط به کودکان

بابای فردا
همه زندگی من , تینا و سینا
دوشس
حس قشنگ مادري
حسین
شقایق
هیراد
ملوسک
آرش
داستان زندگی
نی نی کوچولوی مامان و بابا
عشق مامان و بابا
نوشته هایی برای پسرم
آهو کوچولو
دخترم دیبا
عشق مامان
دخترم آیسان
نمک زندگی
نازنین بابا
آیلین
کوچیل و مامان باباش
آرمان
علیرضا
شايد براي آينده
شيرينك دلم
دخترمون رژینا